مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

200

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ندانم اين چه غرور است در ديار نكوئى * كه خواجگان بنگاهى نميخرند غلامى چون ملكه ورقه بديد ، به دو رحمت آورد و بهرام را گفت كه : اين بنده را به من به فروش . بهرام گفت : اى ملكه ، من او را نيارم فروخت . كه همه بندگان فروخته ، اين را از بهر خود نگاه داشته‌ام . ملكه مرجانه گفت : ناچار اين را از تو بگيرم . يا بفروشى يا بمنش ببخشى . بهرام گفت : نفروشم و نبخشم . ملكه چون اين بشنيد ، اسعد را گرفته ، با خود بقلعه بازگشت و كس پيش بهرام فرستاد . پيغام داد كه : اگرنه امشب از بلاد من به روى ، همه مال از تو بگيرم و كشتى ترا بشكنم . چون پيغام به بهرام رسيد ، ملول شد و گفت : اين سفرى بود بس نامبارك . پس از آن برخاسته ، آماده بازگشت شد و آنچه ضرور بود ، مهيّا كرده ، بانتظار آمدن بنشست و با ملّاحان گفت كه : تدارك خود ببينيد و آب و توشه برداريد كه آخر شب روان خواهيم شد . پس ملّاحان بتهيهء ضروريات پرداختند . الغرض ، بهرام را كار بدينگونه شد . و اما ملكه مرجانه ، اسعد را گرفته ، بفراز قلعه برد و منظره‌هاى رو به دريا را بگشود و كنيزكان را فرموده كه طعام حاضر آوردند . ملكه با اسعد طعام خوردند . پس از آن فرمود كه شربت حاضر آوردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و سى و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملكه مرجانه ، كنيزكان را فرمود شربت حاضر آوردند . با اسعد بحديث گويى مشغول شد و محبت اسعد در دل ملكه جاى گرفت . تا اينكه اسعد از بهر قضاى حاجت فرود آمده ، درى يافت ، گشود . از آن در داخل شد و همىرفت تا بباغى بزرگ برسيد كه همه ميوه‌ها و گل‌ها در آن باغ بود . پس اسعد